close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
احمق

درباره سایت درباره سایت
M & E Group Mostafa And Ehsan

موضوعات موضوعات

سرگرمی

لبخند

علمی

آیا میدانید که؟

اسلحه

وسایل نقلیه

ادبیات

زندگینامه

ادبیات چیه؟

سخنان بزرگان

پزشکی

طب گیاهی

خود درمانی

مذهبی

قرآنی

متن ادعیه و زیارات

آشپزی

دسر

کیک و شیرینی

ترشیجات

غذاهای گوشتی

غذاهای دریایی

عمومی

زندگی

اس.ام.اس

سرکاری

رایانه

اینترنت

اخبار

رایانه


آرشیو آرشیو

1391


نویسندگان نویسندگان

مصطفی (21)

احسان (12)


آمار سایت آمار سایت
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب کل مطالب : 33
کل نظرات کل نظرات : 18
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا تعداد اعضا : 2

کاربران آنلاین کاربران آنلاین

آمار بازدید آمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 53
باردید دیروز باردید دیروز : 3
ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته بازدید هفته : 99
بازدید ماه بازدید ماه : 322
بازدید سال بازدید سال : 578
بازدید کلی بازدید کلی : 46,232
اطلاعات شما اطلاعات شما
آِ ی پیآِ ی پی : 54.226.76.27
مرورگر مرورگر :
سیستم عامل سیستم عامل :

جستجوگر پیشرفته سایت





احمق


این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:

دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی به یاد، یاد باباش افتاده که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمی‌شد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در نمیارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد. من هم بی معطلی پریدم توش. اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!! خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که توی‌نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت می‌رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند. از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. اینقدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین. بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند. یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‌دادیم سوار شده بود!

 

مطلب



ارسال شده در : دوشنبه 01 خرداد 1391 - توسط : احسان
بازدید : 132 بار دسته بندی : لبخند نظر دهيد! [ ]

مرتبط باموضوع :



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تبليغات تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

M & E Professional Group M & E Professional Group

M & E Professional Group در فیس بوک

فید برنر M & E Professional Group

آر اس اس


ورود کاربران ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضویت سریع عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

پیوند ها پیوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

رز بلاگ رز بلاگ رز بلاگ رز بلاگ

نجوم و ستاره شناسی

اشاره ها

علم و مذهب

Get Smart

آخرین مطالب ارسال شده











Copyright © 2012 - Allright Reserved - Template Designer SkyDesign - Powered By rozblog.com - مترجم قالب تيم طراحان قالب رزبلاگ